X
تبلیغات
حرف های تنهایی

شبی به زیبایی همه ی شبهای عمرم  

ما منتظر امام غائب

او منتظر یکی دو تائب

دلبسته ی لطف دوست هستیم

در نیمه ی لیله الرغائب

در شب آرزوها به یادش باشیم و برای ظهورش دعا کنیم مطمئنم او هم به یاد ما هست و برامون قشنگترین آرزوها رو داره

امشب رو به درگاه تمام خوبی ها دعا کنیم از اعماق وجود

(( الهم عجل لولیک الفرج ))

برای همه ی کسانی که منتظر دعای ما هستند

دست به درگاه مهربان ترین مهربانان

(( یا ارحم اراحمین ))

در شب آرزوها این حقیر رو هم از یاد نبرید ...

و برای تمام بیماران دنیا

و ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 13:27  توسط آرزو  | 

تا انتهای حضور


امشب

در یک خواب عجیب

رو به سمت کلمات

باز خواهد شد.

باد چیزی خواهد گفت.

سیب خواهد افتاد،

روی اوصاف زمین خواهد غلتید،

تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت.

سقف یک وهم فرو خواهد ریخت.

چشم

هوش محزون نباتی را خواهد دید.

پیچکی دور تماشای خدا خواهد پیچید.

راز ، سر خواهد رفت.

ریشه ی زهد زمان خواهد پوسید.

سر راه ظلمات

لبه ی صحبت آب

برق خواهد زد،

باطن آینه خواهد فهمید.

امشب

ساقه ی معنی را

وزش دوست تکان خواهد داد،

بهت پرپر خواهد شد.

ته شب ، یک حشره

قسمت خرم تنهایی را

تجربه خواهد کرد.

داخل واژه ی صبح

صبح خواهد شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 17:15  توسط آرزو  | 

سلام .....

من هنوزم تنهام ... تنهای تنها ..... ولی خیلی دوسش دارم .... تنهایی مو میگم ....

متاسفانه یا خوشبختانه امتحانات آخر آخرین ترمم شروع شده و من سخت که نه ... ولی همچین ... مشغول خوندن و پاس کردن دروسم به همین دلیل نمی تونم زیاد بیام سایت (قابل توجه بعضیا که یه توقعاتی از من دارن و مستقیم و غیر مستقیم تیکه میندازن بهم )

این روزا ترجیح میدم بجای اومدن به سایت برم تو فضای باز و دقایقی قدم بزنم شایدم فکر کنم ...

به خیلی چیزا ...

گاهی هم به آسمون شب خیره بشم چون منو می بره با خودش به آینده .... گذشته ... و دوردستایی که آرزوی رفتن به اونجا رو دارم ...

چقدر غمگینه ...

این ترم قشنگترین و غمگین ترین دوران دانشجویی من بود ...

یادش بخیر روزای اول ...

ترم اولی و ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 21:13  توسط آرزو  | 

خلوت رو خیلی دوس دارم ...

بخصوص وقتی که هیچکس نمی تونه برات سنگ صبور باشه یعنی توی دلت یه خبراییه که نمیشه کسی سنگ صبورت باشه ...

وقتی که هیچکس عمق سکوت تورو نمی فهمه ...

وقتی اوج تنهایی رو حس می کنی ... اونوقت ...

میشه با خودت خلوت کنی

میشه یه جای دنج و آروم رو پیدا کنی ...

یه صندلی

یه پنجره ی باز رو به افق

و یه غروب زیبا

 

 

 

 

همین ...

جون میده واسه اینکه بشینی و

واسه خودت

واسه آسمون

واسه غروب

حتی واسه شفق درد دل کنی اونوقت می بینی چقدر تماشای دنیا از پشت پرده ی اشک زیباست ...

میشه چقدر راحت برای خودت سنگ صبور  پیدا کنی

آسمون

غروب

نسیم

شفق

حتی ...

دل خودت

هدیه ای از طرف خداست برای اینکه تنها نباشی برای اینکه کسی یا چیزی باشه بتونی بهش حرفاتو بگی و مطمئن باشی که همونجا می مونه دیگه اونوقت توی آدمایی که بی تفاوت از کنارت رد میشن  و فقط نگاه سردشو نو واسه ت هدیه میارن مجبور نیستی دنبال یه همصحبت یا یه  دوست شایدم یه همنشین بگردی ...

به همین راحتی ...

من عاشق لحظه های تنهایی ام ...

شاید این منظره (پنجره و صندلی و غروب و ...) رو من راحت بتونم پیدا کنم ولی...

ولی لحظات قشنگ دوس داشتنی من کنار یه اتوبان که آسمونش دقیقا لب رو گونه ی افق میذاره سپری میشه ...

یه جاده که نمیدونی ته ش به کجا میرسه

یه درخت بید ...

و یه تخته سنگ بزرگ که میشه روش نشست و به این جاده ی زیبا چشم دوخت

اونوقت دیگه ناخوآگاه اشک چشم هام هم برای دیدن این لحظات میان با من همراهی می کنن

این همه هم صحبت این همه همنشین ... این همه دوست خوب که با تمام وجود حس تورو درک می کنن و باتو همراهی می کنن ...

بعد از غروب که دیگه افق از خجالت بوسه ی آسمون در میاد چراغای اتوبان روشن میشه و ...

جاده ی تنهایی من غرق نور و زیبایی میشه ...

اینا توی این چهار سال همدم لحظات زیبای تنهایی منن ...

توی این روزهای آخر که دیگه دارم واسه همیشه دوستای همیشگی م رو ترک می کنم دلم میخواد خداحافظی رو تکرار کنم  وقت خدافظی این واژه برام غریب نباشه ...

توی این دل شب دیگه حتی جیرجیرک هام دلشون میخواد با تو هم صدا بشن ...

سلام ای غروب غریبانه ی دل  

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

سلام ای غم لحظه های جدایی

خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای قصه ی عاشقانه

خداحافظ ای آبی روشن عشق

خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من

تورا می سپارم به دلهای خسته

تورا می سپارم به مینای مهتاب

تورا می سپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته

تورا می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تورا تا نسوزد

به دل  می سپارم تورا تا نمیرد

 اگر چشمه ی واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدارا نگیرد

خداحافظ ای برگ وبار دل من

خداحافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

 خداحافظ ای نوبهار همیشه  

 

تنهایی و ...

همین !!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 19:22  توسط آرزو  | 

سلام ...

نمیدونم چرا این روزها اینقدر دلم گرفته ....

نمی دونم چرا اینقدر احساس تنهایی می کنم ...

اطرافم پر از آدمهاست ولی بیشتر از همیشه تنهام ...

کاش کسی بود که این احساس منو درک می کرد ...

کاش من با غم آشنا بودم ...

کاش من هم کسی بودم که وقتی غمی تو دلم خونه می کرد می تونستم یه جوری باهاش کنار بیام ...

کاش ... کاش ... کاش...

کاش اینقدر با کاش زندگی نمی کردیم ...

کاش ما هم امیدی به زندگی داشتیم ...

کاش ماهم می فهمیدیم جوونی یعنی چی؟ کاش می دونستیم آزادی یعنی چی؟ کاش بهمون نشون می دادن که دنیای سر شار از محبت و عشق و عدالت کدومه؟ کاش ما هم می گفتیم زندگی زیباست ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 15:25  توسط آرزو  | 

دوباره تابستون شد ... یادش بخیر یه روزایی از اومدن تابستون خوشحال بودم ... یه روزایی وقتی امتحانا تموم می شد یعنی اینکه یه بار سنگینی رو از رو دوشم برداشتن و من خوشحال از اینکه سه ماه از درس و مدرسه دور میشم واقعا شاد بودم ولی حالا از اومدن تابستون خیلی ناراحتم و دارم از ته دل دعا می کنم کاش می شد زمان رو متوقف کرد و برای لحظه ای به عقب برگشت کاش روزای خوش زندگی  آدم  تجدید می شد و یه بار دیگه تجربه ش می کردیم ...

خودم میگم آدم یه روزایی توی زندگی ش داره که وقتی داره اونا رو تجربه می کنه زیبایی و خوبیش رو احساس نمی کنه ولی وقتی اون روزا گذشتن اونوقت می فهمه که چه روزای خوبی رو از دست داده و ازشون درست استفاده نکرده خیلی از روزا هستن که آدم باید نهایت لذت رو ازش ببره ولی گاهی خودش متوجه نیست و وقتی اینو می فهمه که دیگه کار از کار گذشته ...

من امروز اومدم اینجا دردو دل کنم و یه جوری حرفهای تنهایی م رو بگم و برم اومدم بگم منم امروز دقیقا همین احساس رو دارم و الان که دارم روزای آخر دانشگاه رو می گذرونم تازه به این نتیجه رسیدم . الان که دارم روزهای خوش دانشجوییمو رو به پایان می بینم حسرت روزای گذشته رو میخورم .... 

خیلی زیبا بود . بااینکه هنوز تا پیری خیلی مونده ولی واقعا الان احساس آدمای باز نشسته رو دارم اونایی که بعد از گذشت روزای قشنگشون یه گوشه می شینن و به اون روزا فک می کنن ... فردا جشن فارغ التحصیلیه و من ...  واقعا داره اشکم در میاد نمی دونم احساس منوچقد درک می کنید ولی ...

روزای قشنگ دانشجویی تا یه هفته ی دیگه تمومه و منم به جمع فارغ التحصیلان می پیوندم و از ته قلب برای همه ی فارغ التحصیلان ۸۹ و وروردی های ۸۵ آرزوی موفقیت دارم هر جای دنیا که هستن

 

 

یه خدافظی غمگین تر با دانشگاه و روزای قشنگ دانشجویی

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 18:14  توسط آرزو  |